|
قلب در وسط مهمانی، مردجوانی که قد بلندی داشت از روی صندلی خود بلند شد،لوازم روی میز را پایین گذاشت و بر روی میز بلند تر ازهمه ایستاد. او فریاد زد قلب من از همه ی شما که دراین مهمانی هستید زیبا تر است، او سینه ی خود را شکافت،همه به نظاره ی قلب او ایستادند،قلب او کاملاً سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود؛ مثل طلا می درخشیدو با قدرت می تپید.پس همه با دیدن قلب او تصدیق کردند که به راستی قلب او زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار،با چهره ای پر از غرور وبا تبسمی که از سر رضایت بود، با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت.پیرمردی که به دور از جمعیت بر روی صندلی چوبی نشسته بود از جای خود بلند شد و جمعیت را کنار زد ،او به زحمت خود را به جلوی جمعیت رساند،و باصدایی بلند اما لرزان گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.ناگهان سکوت جمعیت را فرا گرفت،همه با تعجب به یکدیگر و به پیرمرد نگاه می کردند،پیرمرد از مرد جوان کمک گرفت و به بالای میز رفت و کنار او ایستاد،پیرمرد سینه اش را شکافت، مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند، قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت.ظاهرقلب پیرمرد نشان دهنده آن بود که این قلب سال هاست که دارد کار می کند، مهمان ها با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مردجوان بلند خندید ودرحالی که به قلب زخمی پیرمرد اشاره می کرد،خطاب به پیرمردگفت:آیا تو قصد خنداندن مهمان ها را داری؟تو چگونه با این قلب زخمی که در آن شیار های عمیقی وجود داردو دربعضی قسمت ها تکه ای از آن جدا شده است وتکه ای دیگر جایگرین شده است، ادعا می کنی قلب زیبایی داری؟ چگونه قلب خود را با قلب من مقایسه میکنی؟ قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسدو از قلب من درخشان تر است، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. می دانی این زخم های روی قلب من نشان دهنده چیست؟ هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند.او به بزرگترین تکه ای که از قلبش جدا شده بود وتکه ای دیگر را که با کم ترین اختلاف جایگزین آن کرده بود اشاره کردوگفت:این تکه متعلق به همسرم است که چند سال است او را ازدست داده ام اما هیچ گاه دلم برایش تنگ نمی شود،چون او قسمتی از قلب من است. بعضي وقت ها هم بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خودرابه من نداده اند. اين ها همين شيارهاي عميق هستند. او شیار نسبتاً بزرگی را به همه نشان داد وگفت: این قسمت را تقدیم پسرم کردم اما او مرا رها کرد ورفت.گرچه این شیارها درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پیرمرد روبه مرد جوان کرد وبا یک حالت عجیب درچهره اش به او گفت:حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟ جمعیت کمالاً ساکت شده بودند وبه پیرمرد ومرد جوان نگاه می کردند. مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد،آرام ،گویی که سال هاست حرفی نزده است، در حالي که اشک ازگونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود،بهترین وزیبا ترین قسمت را جدا کردبر آن بوسه ای زد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.مرد جوان درحالی که دست پیرمرد در دستانش بود از میز پایین آمد،جمعیت کنار رفت،آن دو از میان نگاه حیرت زده جمعیت گذشتند و به طرف در خروجی رفتند. + نوشته شده در 12:2 توسط محمدرضارستمی |
|