تقدیم به پدرم وهمه ی پدر های دنیا
که بدون تکیه به اون ها هیچ وقت درخت وجودما رشد درست وسالمی نمیکنه

هنوز ایستادهای، وسیع مثل آسمان
چنان بلند و پُرغرور که دیدنت نمیتوان
تو آن درخت روشنی، شکوهمند و بارور
که تازیانههای باد، نمیکند تو را خزان
حدیث ایستادنت، به کوه طعنه میزند
شکوه شاخههای تو به بادهای بیامان
هلا! تمام آسمان چکیده در زلالیات
به چشمهای روشنت، دخیل بسته کهکشان،
تو برکههای خسته را به سمت رود میبری
تو دشتهای تشنه را به ابر میدهی نشان
من آن کویر بیبَرَم، تو آن بهار بارور
که سبز میکنی مرا، کران کران، کران کران

پدر در کودکی دستم را گرفتی وراه رفتن بهم یاد دادی
در نوجوانی و جوانی راه را بهم نشان دادی
هنوز به میان سالی نرسیدم خدا کند زنده باشی
و بقیه راه را که نمی دانم چه در انتظارم هست
با تکیه به شانه های محکمت بگزرانم
خدا عمر طولانی وبا عظت بهت بده
+
نوشته شده در 21:27 توسط محمدرضارستمی
|

مهربانا! عاشقانه سر بنه بر دامنم
تا که مدهوشت کند عطرِ گُل پیراهنم
چیست این احساس سرسبزِ بهارآور، بگو
شاخهای از نسترن، یا دست تو برگردنم؟
از تب عشق تو چون خورشید میسوزم، بخوان
راز این دلدادگی را در نگاه روشنم
آنکه میخواند مرا در خلوت شبها تویی
اینکه میبوید تو را در عطر شببوها منم
در هجوم بیکسی تنها تو با من دوست باش
چون تو باشی گو تمام خلق باشد دشمنم
تشنهی نوشیدن آوازهایت ماندهام
کی میآیی از غزل باران بباری بر تنم؟

می گن امشب شب آرزوهاست
نمی دونم خوبه آدم آرزویی داشته باشه یانه؟
این چه سوالیه معلومه که باید آرزویی داشته باشیم
آدم با آرزو هاش زنده است وزندگی می کنه
من آروزهام خیلی خصوصیه
اما یه آروزی کلی هم دارم:
آرزو می کنم که بهترین آرزوهاتون بر آورده بشه
واسه من هر شب ، شب آرزوهاست
بیاید با هم آرزو کنیم که هیچ آدمی رو زمین بدون آرزو نمونه
+
نوشته شده در 19:57 توسط محمدرضارستمی
|

شور غزل نمانده، بیتو در این حوالی
ما ماندهایم و با ما، مرداب بیخیالی
بعد از تو حجم کوچه، از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مُرد، در ذهن این اهالی
میخواهم از خودم، تا چشم تو پَر بگیرم
اما چه میتوان کرد، با این شکستهبالی؟
امشب هوای چشمم مثل دلِ تو ابریست
برگرد، بیتو دور است، این چشمه از زلالی
این آخرین کلام است، ای دوردست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوریات ملالی

+
نوشته شده در 19:15 توسط محمدرضارستمی
|
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازهای سرودهام برای تو
باز هم به یاد خندههای سادهات
باز هم به یاد اشک بیریای تو،
روبه روی آسمان نشستهام، تهیست
بینوازش صدای آشنای تو
مثل لحظهای که رفتهای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق میدهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصهها پُر است
گرچه نیستند هیچیک، سزای تو،
غصههای تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو
تقدیم به کسی که خودش بهتر می داند
+
نوشته شده در 10:7 توسط محمدرضارستمی
|
تقدیم به پیشگاه بهترین مادران دنیا
من آفتاب تو بودم، مرا به سایه چهکار؟
شکست پشت غرورم، شکستهام ناچار
مرور میکنم آوازهای سبزم را
هنوز روشنم آری، هنوز مثل بهار
بیا دوباره، وسیعِ همیشه نورانی!
و حجم خالی قلب مرا ستاره بکار
برایم از تپش واژههای زنده بگو
برای حنجرهام، شعرهای تازه بیار
اگرچه ابر شدم تار و تیره و سنگین
اگرچه سنگ شدم، سرد و بیبَر و بیبار
اگرچه با غزلی چند، مثلِ برکه خوشم،
قسم به رود که دیگر نمیشوم تکرار

مادر حدیث جوانی را تو برایم دیکته کن
همیشه در قلب منی مادر
+
نوشته شده در 15:40 توسط محمدرضارستمی
|
در اشتیاق پرواز، بیآسمانترینم
عمری به جرمِ بودن، با خاک همنشینم
نفرین به چشمهایم ـ این حفرههای تاریک ـ
آخر چگونهای دور! باید تو را ببینم؟
ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه میشد
نزدیکتر بیایی،تا از تو گُل بچینم؟
در کوچههای تردید، تنها رهایم، آیا
تقدیر بیتو بودن، نقش است بر جبینم؟
ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمریست
در آرزوی پرواز، بیآسمانترینم
+
نوشته شده در 14:55 توسط محمدرضارستمی
|