|
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود یه خواهش ازتون دارم به وبلاگ تازه تاسیس خشایار و شاهین یه سر بزنید: + نوشته شده در 0:4 توسط محمدرضارستمی |
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را + نوشته شده در 21:33 توسط محمدرضارستمی |
چه دردي است در ميان جمع بودن + نوشته شده در 21:47 توسط محمدرضارستمی |
یک عمر فقط فاصله سازی کردند خــط هــای عمود را موازی کردنـد از روی سیــاه جـــــــاده ها فهـمیدم با زندگــی مــن و تــو بــــــازی کـــــــــردند ای ثــــــــــانیه ها مرا تب آلود کنید سرتاسر خانـــه را پــــر از عود کنید چشمان حسود کور، عاشق شده ام اسـفند بــرای دل مـــن دود کــنید ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است http://www.shereno.com//./export.php?op=poemjava&id=6268">> + نوشته شده در 12:23 توسط محمدرضارستمی |
بازهم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد بازهم در گیرو دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد بازهم از چشمه ی لب های من تشنه یی سیراب شد ، سیراب شد بازهم در بستر آغوش من روهروی در خواب شد ،در خواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی می خواهم که زود بگذرد از جان ومال وآبرو اوشراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را اوبه فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را اوتنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن ، که من دیوانه ام من به می گویم ای نا آشنا بگذر از من ، من ترا بیگانه ام آه از این دل ،آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا، کس به آوازش نخواند + نوشته شده در 15:9 توسط محمدرضارستمی |
|