|
+ نوشته شده در 16:13 توسط محمدرضارستمی |
خسته از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن ازآن ستیزه جو خوشتر یک بوسه زجام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی به سر مستی دربستر عشق او سحر کردم شب های دگر که رفته از عمرم در بستر دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آن کس که مرا نشا ط وشادی داد آن کس که مرا امید وشادی بود هر جا که نشست بی تأمل گفت ((او یک مرد ساده لوح عادی بود)) می سوزم از این دورویی و نیرنگ یک رنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه ی جاودانه می خواهم تقدیم به شاهین ناصرپور + نوشته شده در 20:11 توسط محمدرضارستمی |
قصه اينجوري شروع شد...من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم... پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون + نوشته شده در 10:7 توسط محمدرضارستمی |
عشق را تن پوش جانم مي كني آشنايي دل پريشان توام عاشقي معناي ايمان من است از غم دوري رهايم مي كني
كي مرا با خود از اينجا مي بري از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
+ نوشته شده در 21:54 توسط محمدرضارستمی |
در میان خاطراتم با تو خلوت می کنم بی قرار و بی صدا از عشق صحبت می کنم رو به قبله می نشینم ، قبله ی چشمان تو آه را در سینه ی داغم تلاوت می کنم بی تو لبریز تمنای شقایق می شوم دشت احساس و نگاهت را زیارت می کنم در حضور آسمان و بستر رنگین کمان حق رنگ چشم شب را من رعایت می کنم هر چه دارم می سپارم باز امشب دست تو باز هم یاد تو را غرق خجالت می کنم + نوشته شده در 20:34 توسط محمدرضارستمی |
دشوارترین قدم همان قدم اول است. (ض.بلژیکی) زیبائی ناپایداروفضیلت جاودانه است. (گوته) کسی که با دستش کار می کند، کارگر.کسی که با دست وعقلش کار می کند،پیشرو. وکسی که با دست وعقل و احساس کار می کند،هنر مند است. (شوپن) بطور معمول همیشه اصول، فدای مصلحت ها می شود.(سامرست موام) موفّقیّت معمولاًنصیب کسانی می شود که وقت برای جست وجوی آن ندارند. (هنری دیویدلژو) نیمه اوّل زندگی صرف انتظار کشیدن برای نیمه دوّم،ونیمه دوّم صرف حسرت خوردن برای نیمه اوّل زندگی می شود. (ض.فرانسوی) مقام نیست که انسان را می سازد،انسان است که مقام را می سازد.(ژان ژاک روسو) انسان هیچ وقت بیشترازآن موقع خودش راگول نمی زند که خیال می کند،دیگران را فریب داده است.(لارشفوکو) یا راهی پیدا می کنم ، یا آن را پدید می آورم. (پرمودترا) اگر چشمی ذر برابر چشمی گرفته شود،آن هنگام دنیا کور می شود.(گاندی) همه انسان ها در دورترین مأوای دلشان خوب هستند.(آن فرانک) کلیدی که از آن استفاده می شود،همیشه بر ق می زند.(پرمودترا) بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.(چارلی چاپلین) اگر هر روز راه عوض کنید، هرگز به مقصد نی مرسید.(بلانش) آن چه مردم را دانشمند می کند، مطالبی نیست که یاد می گیرند بلکه چیزهایی است که می فهمند.(فرانسیس بیکن) هر کس را بیشتر دوست داری کمتر به او تملق بگو.(مولیر) تخم مرغ در زمان صلح بهتر از مرغ در زمان جنگ است.(ض.آلمانی) انسان کامل کسی است که زندگانی را بدست خود بسازد.(شوپنهاور) زندگی ارزش ندارد،ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.(آندره مالروا) بکوش تا عظمت در نگاهت باشد،نه در چیزی که می نگری.(آندره ژید) دوست اقعی شما کسی است که هیچ احتیا جی به شما ندارد، اما باز دوست شماست.(کین هوبارد) مادر امید هایش را مثل گردن بند به گردن فرزندش می بندد.(نیما یوشیج) نشانه مهارت،دانستن بیشترین ها درباره کوچک ترین ها است.(اچ لاسکی) برای تحقق رویایت به واقعیّت باید از خواب بیدار شوی.(پائول والری) خودت بشناس همه ی جهان را خواهی شناخت.(ج خ ج) حقیقت و گل سرخ ،هردو خار دارند.(ض.اسپانیولی) انسان مانند رود خانه است هر چه عمیق تر باشد، آرام تر است.(مونتسکو) شکست،انرژی خفته ما را بیدار می کند.(رومن رولان) زندگی مبارزه ی میان عاطفه و عقل است.(مارک تواین) درست است که خداوند روزی رسان است،ولی دانه پرندگان را کنار لانه شان قرار نمی دهند.(موریس مترلینگ) تنها یک قدرت است،قدرت خدا، پس دلسردی هم وجود ندارد. (ارسکال شین) + نوشته شده در 20:53 توسط محمدرضارستمی |
امروز که سر مستم از آهنگ صدايت + نوشته شده در 20:27 توسط محمدرضارستمی |
آه از امشب كه مرا باز خبر از يار شد خبر از يار دل آزار شد آن همه ظلم روا داشته را ياد شد همه هستي ز برم تار شد و مرا هم سخني نيست هنوز آه از امشب كه دگر بار دلم غمگين است كه دو چشمم باز خونين است كه دو پلكم سخت سنگين است و جهان در نظرم تاريك است و مرا هم سخني نيست هنوز آه از امشب كه صداي نفسم، هيچ نيست كه دگر در سر من شور نيست كه دگر حنجرم آواز نيست كه دگر قلب من آزاد نيست و مرا هم سخني نيست هنوز آه از امشب كه دلم پاره شد از غم كه همه داغم و سوزم كه صداي خوش يارم نكند بار دگر شادم و مرا هم سخني نيست هنوز آه از امشب و هزاران شب غمبار دگر هم آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم كه دگر خسته شدم من و ندانم كه چرا جز در و ديوار تنم مرا هم سخني نيست هنوز + نوشته شده در 19:51 توسط محمدرضارستمی |
+ نوشته شده در 19:48 توسط محمدرضارستمی |
|