|
با کدام بال می توان از زوال روز ها و سوزها گریخت باکدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام دست؟ + نوشته شده در 12:33 توسط محمدرضارستمی |
مرگ من روزی فراخواهدرسید:
دربهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریادو شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید : روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سا یه ای از امروز ها ، دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آورم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر + نوشته شده در 6:56 توسط محمدرضارستمی |
|