|
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ایوتن می روم و انگشتانم را بر وست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریک اند چراغ های رابطه تاریک اند کسی مرا به آفتاب معر فی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد رواز را به خاطر بسار رنده مردنی ست + نوشته شده در 9:58 توسط محمدرضارستمی |
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد به سراپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل دیوانه ی تو خفته بر هدوج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه ی تو کاش چون پر تو خورشید بهار سحر از پنجره می تا بیدم از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان تو را می دیدم کاش در بزم فروزنده ی تو خنده ی جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم کاش چون آینه روشن می شد دلم از نقش تو و خنده ی تو صبحگاهان به تنم می لغزید گر می د ست نوازنده تو کاش چ.ن برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا می کرد در دل باغچه ی خانه ی تو شور من... ولوله بر پا می کرد کاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت ر تشویش ناگهان چشم ترا می دیدم خیره بر جلوه ی زیبای خویش کاش از شاخه سر سبز حیلت گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای ما یه ی عمر شعله ی راز مرا می دیدی + نوشته شده در 18:33 توسط محمدرضارستمی |
|